
از بس که فیلمای جور واجور و وحشتناک دیدما همش تو آب بودم رومو به سمت ساحل میکردم که کوسه هایی که میخواستن بهم حمله کنن رو فراموش کنم.
سرمم از ترس تو آب نبردم هرچند چند دفعه ای با شوخی فک و فامیل سرم زیره آب رفت، اما قلبم سالم بود و چیزیش نشد. تو کل این مدت هم دمپایی عزیزم همرام بود. ![]()
صادق هی خواست شنا یادم بده اما نشد٬ سرم زیره آب نرفت که نرفت.![]()
وای وای هم باحال بود هم ترسناک، هرچند بیشتر ترسم بر میگشت به دوران کودکیم، که داشتم غرق می شدم! از همون موقع هیچ وقت پامو تو آب دریا نزاشته بودم. پاهامو گذاشته بودما اما هیچ وقت آب به بالاتر از مچ پام نرسیده بود.
باحالیشم واسه این بود که آدم یه جوری میشد،پر از آرامشه آب دریا.
خلاصه از همه دیرتر تو آب رفتم و دیرتر از همه و به زور و زحمت بیرون اومدم
عجب حالی داد.
تو اون همه جمعیت ساحل احساس میکردم از همه خوشحالتر و ذوق زده تر بچه ها بودن! بازی با ماسه و شن و ... چقدر براشون شیرین بود .....
کاش همه همونجوری شاد و خوشحال و فارغ از غم بودن.
می خوام بازم برم تو آب دریا بازی کنم
( بازی از نوع جدید با دمپایی خودم و با افراد خانواده و فک و فامیل )